ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
464
قصص الانبياء ( فارسى )
قصهء صدوچهاردهم عباس رضى الله عنه چنين گويند كه عبّاس را سه پسر بود : فضل و قثم و عبد اللّه . و فضل جوامرد بود بىحدّ ، و قثم نيكوروى بود بغايت ، و عبد اللّه عالم بود تمام ، تا مردمان گفتندى كه هركه را علم و جوامردى و نيكوروى بايد اينك پسران عباس . و حكايت كنند . كه فضل بشام رفت سوى معاويه ، در راه بمهمانى اعرابى فرود آمد . آن اعرابى از مال دنيا بزكى داشت ، آن بزك را بريان كرد و پيش فضل نهاد . با فضل غلامى بود غلام را گفت از آن دينارها چندانى بردار كه در راه ما را نفقه بود ، و ديگر را بدان اعرابى ] b 032 [ ده . غلام حساب كرد چهار هزار دينار افزون آمد . به دو داد . اعرابى فضل را چند بيت شعر بگفت و آن بيتها بمعاويه رسيد پيش از آنكه فضل رسد . چون فضل بيامد و معاويه او را پرسيد كه درين راه هيچ نيكوى كردى ، فضل گفت كه اين چنين كردم . معاويه او را مال بسيار بخشيد ، و عطاى او همه صد هزار بودى . چون فضل بازگشت كار اعرابى نيكو شده بود . فضل را سه روز مهمان داشت . فضل مر غلام را گفت نيمهء آن مال كه معاويه داده است به دو ده . غلام را كراهيت آمد . گفت چندين مال او را مىدهى ؟ فضل گفت خاموش باش كه اگر اين همه مال و آنچه به خانه است به دو دهم هنوز حق وى تمام نگزارده باشم كه آن روز ملك وى آن بزك بود كه براى ما قربان كرد . و سبب دانا شدن عبد اللّه آن بود كه روزى جاى نماز رسول را آمادگى كرده بود و آفتابه و نعلين راست نهاده بوده و مصلّى بازگسترده . رسول عليه - السّلام پرسيد كه اين كى كرد ؟ گفتند عبد اللّه . رسول صلوات اللّه عليه دعا كرد و گفت : اللّهم فقّهه فى الدّين .